|
هرگز آموختن از ثانیه ها را فراموش نکرده ام،چه در تضادی نا برابر،چه در تقابلی ناچیز و چه در لبخندی تلخ.اکنون من مانده ام با تمام لبخندهای ناچیزت که هر روز قسمتی از آن در حافظه ام تار می شود.من تو را به هیچ گناهی محکوم نمی کنم تو صدای خش خش برگها را زیر پایت گوش نکرده ای،شاید برگهای زیر پایت همیشه سبزند و بی صدا، شاید در گوش آدمی صدای بلندی است که این صداها را نمی شنود((شاید صدای پر غرور است)).وقت آن است که بگویم روزی غرور صدایش را سکوت دربرمی گیرد آنگاهست که تو هیچ صدائی را نشنیده ای حتی صدای چشم هایی که تو را می خوانند و برای تو می بارند.
از تصادف که میشنوه میپرسه:کسی هم چیزیش شده؟ اینو کسی می پرسه که در تصادف زندگی رحم نداره!!! با توام، توئی که یه زمونی یه جائی از یه نگاه خیلی ساده گذشتی. بدون که اون نگاه،نگاه عشق بود،نگاهی که بارها مرور شده بود تا تمام زندگی بشه.این تصادف تمام وجودرو خط خطی کرده،واست با تمام وجود، وجودی که خیلی کم شده دعا میکنم که در تصادف نگاهی که ازش حرف زدی جون سالم به در ببری. امیدوارم
وقت رفتن،به موندن فکر نکن.
اشک های لحظه های خداحافظی همیشه در دلها ماندگارن،ماندگارتر از همه ی خنده ها و ماندگارتر از همه ی خاطرات گذشته.چقدر قشنگه در لحظه خداحافظی آسمون هم یاریت کنه،عطر بارون این لحظه برای همیشه در سراچه ی ذهنت به یادگار می مونه. جاده نشون داده همیشه به جلو نگاه می کنه فقط گاهی اوقات به عقب نگاهی میندازه تا ببینه چقدر از راه رو اومده. تو می تونی پشت شیشه های بارونی چشم هایی رو ببینی که نگاهشون،نگاه عشقه.نگاه عشق رو به خاطر بسپار و آروم آروم برو تا صدای پاهات توی گوشام نمونه. و اما تو،تو که دیگه نمی دونم از جاده رفتی یا اصلاْ نیو مدی تا ببینی این چشارو ، اما صدای پاهات بلندتر از صدای خندهات بود. خدا به همراهت عزیز
این بار یه موضوعی سخت من رو به خودش مشغول کرده.میرم توی جمع بابا بزرگ و مامان بزرگم.آخ چه صفائی،چه بی آلایشی ای،چه احترام متقابلی،چه عشقی که شاید حتی یکبار هم به هم نگفتن دوست دارم ولی از چشاشون میشه همه چی رو فهمید.
باد داره می زنه برگها دارن تکون می خورن بدون اینکه حتی یه برگ سبز به زمین بیفته!منم توی ایوون نشستم به بهانه درس خوندن دارم متن می نویسم.می خوام بنویسم برای تو.کجایی؟ سعی می کنم همیشه دلدار بمونم بذار بگن دیوونه ام!این حس من رو به اینا نزدیک می کنه،دارن زندگی میکنن با تلاش،با امید،با باور،بدون احساس رقت و خستگی،بدون احساس عبث. با ارزش زندگی می کنن با آرمان.کاری به بقیه ندارن که چی فکر میکنن خداشون چه رنگیه،خدای خودشون واسشون عزیز،خدای خودشون رو می پرستند.داریم کجا میریم چشاتو باز کن نیفتی توی چاه ریا! اونقدر با صفا هستند که برای همسایه بغلی که باغش رو آب میده صبحانه می برن بدون حتی گوش چشمی توقع. کجایی حس دل انگیزم تو فقط می تونی کمکم کنی. در این فکرا بودم که مامان بزرگم اومد دیدیم با یه تخم مرغ توی دستش،فهمیدم واسه چی اورده آخه دیشب بهش گفته بودم که گلوم یه خورده درد می کنه و گفته بود که یه تخم مرغ بخوری خوب میشی،زردینه تخم مرغ با فلفل با نمک که قاطی شده بودن داد که بخورم منم که نمی تونستم بگم نه ،خوردم خوب بود چون بلافاصله بهتر شدم.ببینید چقدر راحت مشکل هاشون رو حل می کنن. بعدازظهر باید برگردم ولی دلم می خواست بمونم حداقل چند روز بیشتر. میخوام برم پیش کسی رو که تمام لحظه ها شاهداْ که یه لحظه هم بی اون نبودم،آخه اگه برم همه ی حواسم به نگاهش می ره و زبونم قفل میشه. کاش می شد...
باز به خودم رسیدم باز سکوت همیشگی،باز شب سرد،باز فاصله من و تو،باز غم غربت،باز جاده بی انتها،باز تنازع عقل وعشق و باز یاد تو. خدایا سردرگمم،سردرگم این عبور تلخ.تنها دلگرمی من،تنها آشیانه من،تنها قبله گاه من در این عبور سخت"دستهای گرم پدرم"
دارم بهارو می بینم،باز دارم برگ می بینم،اولین بارون بهاری ام که دیدم با دیدن همه ی اینا اون روزا به یادم می یاد،یه آشوبی توی دلم افتاده که نگو و نپرس.به یه باور رسیدم یعنی دارم می رسم،به یه ثبات رسیدم یعنی دارم می رسم. فقط می خوام آروم زمزمه کنم"من از یادت نمی کاهم،تو را من چشم در راهم".
داره فریاد می زنه اما صداشو نمی شنوه اصلاْ کسی صداشو نمی شنوه یا از چشمش افتاده،از چشم همه افتاده، شایدم توی دلش داره داد می زنه!!!من صداشو می شنوم داره میگه((جانا،تو چرا؟)) یادمه بهم می گفت نشده حرفمو بزنم بعد برم،دارم می رم،باز با گلویی پر از بغض،آخ چه عبور سختییه.دلم غربتو باور کرده ولی هنوز عطر تو... پائیز مگه منتظر بهار نبود،دیگه چی می خواد؟
پائیز از دیدن گذر ابرها خسته نمی شه،هر چه این گذر بیشتر می شه در ظاهر بی رمق تر ولی در نگاهش یه انتظار موج می زنه.همیشه غروب رو از تمام روز قشنگ تر می دیده اما این بار یه چیزی تمام نظرش رو به خودش جلب کرده ،به حالت عجیبی داره به یه گل نگاه می کنه،گل نیلوفر آبی.چند لحظه بعد از نگاه اول،چشمان پائیز آرامش خاصی پیدا می کنه،به سمت نیلوفر آبی روانه می شه،مثه اینکه اون می دونه پائیز چش شده!می دونه چی می خواد بهش بگه!گل نیلوفر آبی خودش رو لایق قاصد پائیز بودن نمی دونه. پائیز،قاصد واسه چی می خواد؟
امشب چشمام با حضور چشمات خوابشون نمی بره. من با تو اونیم که خدا می خواد و بی تو نمی تونم،نمی تونم حتی عبور کنم از یک شمع خاموش.حق دارن آخه اونا توی لحظات بارونی به هم قول دادن وقتی که بیایی نگاه از تو بر ندارن. نمیدونم چرا باز خیالاتی شدن،چرا باز غربتشونو فراموش کردن!!!
زمستون یهو از دور نگاهش به پائیز دوخته شد،نگاهش رو تیزتر کرد دید در سکوتی حاکم،لبهاش می جنبه،نگاهش خاموشه.آخرین حرف پائیز یادش اومد.( تاریکی و شکستن من غمی نیست باغ رو واسه بهار مهیا کن).آخه اون که بهارو نمی بینه چرا اینو از من می خواد؟
|
About![]()
سرشارم از نگاه اول, دیگر ترک گفتن هرچیز برای من آسان است
Home
|